تبليغاتX
ملی مذهبی
جمعه سی ام اسفند 1387

بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنت آور
بهار آمد، دريغا از
نشاطي
که شمع افروزد و بگشايدش در
!

                                                                 احمد شاملو

"امسال آنقدر درگیر درس و تز و کارم که وقت نشد برای نوروز بنویسم این چند سطر را سال پیش به بهانه نوروز نوشته بودم که پیشکش می دارم. بهر روی برای همه ایرانیان و فارسی زبانان جهان سالی سرشار از مهر و نیک انجامی آرزو می دارم. "   

  عيد امسال هم مث يک هوس کودکانه مث تکرار دلچسب يک عادت دلنشين ،بر در و ديوار يک سرزمين به مختصات جغرافيايی ايران و شايد چند همسايه هاشور خورده اش در کنج نقشه و مرز ها می نشيند.

"سرزده که نه انتظارش را از نيمه اسفند می کشم!"

بوی عيد ديگر می آيد!سمنو فروشان دوره گرد بساط کرده اند انگار !عطر سمنو هاشان دل هر رهگذر شتابان و سردرگريبانی را می ربايد...

نهال های باغچه کوچکمان در پس رخوت زمستان نفسی چاق می کنند گویی آنها به فصل شکوفه ها رسيده اند انگار.

يخ حوض مادر بزرگ  ديگر شکسته کمی آنسو تر ماهی های قرمز ،  گرد آبی که از فواره شره می کند به همه جا سرک می کشند.گاه با باله هاشان جداره های حوض را شلاقی حوالت می کنند و بيگاه با لب هايی که تنها باز و بسته می شود تمام اين راه بندان های سيمانی را لمس می کنند.

آنها رود را  نديده اند،موج را تجربه نکرده اند اما شايد در سايه وش خيالشان مفهوم گنگ و رهای دريا و آبهای گرم تداعی می شود،مث ما که آزادی را نديده ايم اما با واژ واژ آن دلمان قنج می رود!

حتم دارم آنها  ديوارها را ،سرانه حجم  گردش را ،تمام خط قرمز های مهلک را در انگاره هاشان ادراک می کنند!

حتم دارم آنها به سودای رود شبها چشم هاشان را نبسته می خوابند!

بگذريم !

عيد را با حاجی فيروز با خطوط مورب و کشيده مردی تکيده اما بشاش ،همچنان می پايم!او که سالی يک روز با دايره اي زنگی و صورتی آغشته به سياهی زغال از انتهای کوچه های طراوت آخر سال سرزده از راه می رسد

مث يک مشت آجيل داغ  مادربزرگ که نذر جيبهامان می شود

مث فرشهای در انتظار آفتاب خانه تکانی

مث قار قار کلاغ های کوچه پشتی

مث گندم های پف کرده و به جوانه نشسته مادر...

   هوس آينه و رصد شمايل نو  شبانه به طاقچه اتاق مهمانی می رساندمان،يواشکی و نرم نرمک رخت کهنه را با جامه عيدانه تاخت می زنيم و هيبت و جبروتمان را در پس آينه تمام قدی که انتظارمان را می کشد با چشمهايی که از شوق می درخشد به نظاره می نشینيم.

   چهارشنبه سوری!ميثاق و سوگند هر ساله ما بود با تمام شيطنت های ممکن عوالم کودکی،تو گويی تکليف الهی و وظيفه شرعی بر عهده ماست و مشغول الذمه ایم اگر که لحظه اي قرار می گرفتيم!

از قاشق زنی شبانه و سخاوت همسايگان تا هياهوی مهمانی باروت و دودی که ترقه و نارنجک و فشفشه و دارت و کاربيد و هزار کوفت و زهرمار ديگر برايمان به ارمغان می آورد.

گُله گُله هيمه آتشی بود که الو می گرفت و شهوت پرواز فراسوی تابندگی و روشنايی خود را در دلهامان می افروخت...

                          "سرخی من مفت چنگت و  تمام زردی تو از آن من"

آن شب ،کوچه سراسر سيطره رقاص های سرخوشی بود که زوزه موتور سواران شهر آشوب بزمشان را ختم و کوکشان را ناکوک می کرد...

 

   باری عمو نوروز هر ساله، با تمام نشانه هايش  می آمد ...

با اسکناس های مچاله نشده بر آمده از دل قران پدربزرگ

با تفال ديوان حافظی که ترجمان تمام سرنوشت و نيک انجامی هامان بود

با توپ در کردن های سال تحويل و مقارنش نجوای يا مقلب القلوب پدر

 

   نوروز برايم هماره گشايش است،گشايشی بر آمده از نشانه های طبيعت و به يادگار مانده از اسلافمان!

راستش آن لحظه که سال  تحويل می شود و چرخش روزگار برگی نو از دفتر سرنوشت می گشايد،به گذشته ها خيره می مانم،ترازويی در دست ميان راهرو های واقعیت و رويا قدم می زنم،گاهی کلنجار می روم ،گاه جر ميکنم و در نهايت کارهای معوق مانده را به سبد خوشبختی فرداهايم می آويزم!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:48  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387
pic from a film directed by mohsen makhmalbaf iranian famous director

پاییز

فصل خاطره و درنگ ها

گل می کند دوباره

در آشوب رنگ ها

در گوش تو صدای زمان

شعله می کشد

عادت کنی اگر به زبان درنگ ها

                                                 "کاووس حسن لی"

آشوب رنگ ها و خش خش برگ ها آنزمان که نسیم بی پروای پاییز وزنت را از جسمت می ستاند یادآور یلدای دوباره فصلی است که غریت وسردی ویاس ارمغان همیشگی آنست...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:50  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387

بانوی تابناک

.... و خداوند
                      می‌وزد
و درختان،
                    گیاهان
شادمان برای هم
                             دست تکان می‌دهند.
این جا
آرامش، آرام‌ترین لالایی‌ مادری ‌است
که مسیح را
                     در گهواره دارد.
و آن قدر عطر یاس
                             عطر نرگس
                                                 عطر ریحان
پیچنده و جاری‌ست
تا بشنوند
                از برگ
                           تا باد
از سنگ تا ستاره
ترنم نام بانوی تابناکی را
که آب‌های عالم
                                 به او سجده می‌کنند.
این‌جا
نبض زمین
نبض اشیاء
نبض سنگریزه و
                            کوه
با طنین نام خداوند می‌زند.
این‌جا
درند‌گان
                         گیاه‌خواری می‌کنند
و سرخ
             تنها
                    رنگی برای گل‌هاست
رنگی برای سیب
                            صبحدم
                                               انار...
سارا... سارا...
این‌جا جزیره‌ی توست
جزیره‌ی پروردگار !

                                                      رحمت حقی‌پور , بهار 87

پ.ن)

و خدا.

خدای خوب

خدای مهربان

هم چنان در اول وصف تو مانده ایم...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:55  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

 

هر صبح

نسيم و قاصدک

يلدا را

از تلاقی

زمين و زمان و آسمان

می آغازد...

هر سپيده واحه

می نوازد

يلدا

گوشه چشمی باران

می سپارد گونه                                 

                                                             پنج شنبه بیست و هفتم تیرماه هشتاد و هفت ـتهران

 

و چه شکوهمند است اين تلاقی شب و صبح.سرتاسر اين توالی شگفت آنگاه که شب نوزاد سپيدروی نوباوه را در آغاز يلدايی شيدايی به دستان نوازشگر قابله آسمان می سپارد.

 

گويی شب از سر و روی پيکره هنرمندانه روز پرده بر می دارد و روح سرزندگی و حيات در پس آسودگی شبانه را در کالبد نورانی صبح ِزندگی می دمد.

 

من از کودکی هايم  شیفته اين هنگامه تلاقی ام،آنچنانکه شبها در پس اين انتظار تا تولد دوباره صبح تاب می آورم و مدام آسمان را رصد می کنم...

 

اين شب بيداری ها فرصت بی همتاييست برای از دست ندادن اين تلاقی روحانی،اين زمزمه گری ضرب آهنگ آفرينش،اين تکرار گشايش گر هستی،اين لمس تن حرکت آرام اما حس شدنی طبيعت و زايش و تحول هرباره و روزمره پیرامون...

 


 

پی نوشت نخست)   

ما بدین ره نه پی حشمت و جاه امده ایم       از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

رهرو منزل عشقیم و از سرحد عدم               تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

                                                                                                                             "حضرت حافظ"

 از بابت بازداشت دوستان نازنین محمد هاشمی و بهاره هدایت از اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم بسیار ناراحت و نگرانم.پس از دستگیری دوستان انجمن های اسلامی در مشهد نوبت به محمد و بهاره رسیده است و پس از آنها شاید علی عزیزی و سایرین.

 

برغم تمام انتقاداتی که بر عملکرد این روزهای برخی دوستان تحکیم وارد است این گونه برخورد امنیتی با تشکلی منتقد و پر سابقه در ایام تعطیلی دانشگاه ها محک و مصداق چند باره مهرورزی آقایان است.

 

صادقانه و از سر دلسوزی توصیه می نمایم در این زمانه که به مدد دیپلماسی تنش آفرین سیاست ورزان نو دولت هر هنگام در آستانه تحریم و تهدیدات روزافزون بین المللی می باشیم کمی مدارا و تحمل منتقدان از بار هزینه ای که دیر یا زود متحمل می شویم کم می نماید.

 

وصله رابطه با بیگانه برای انجمن های اسلامی و اعضای تحکیم اتهام ساده ای نیست که بتوان به همین راحتی از آن گذشت.

دوستانی که این روز ها در مسایل تحکیم بوده اند به یقین می دانند که رسانه های طرفدار دولت و محافل امنیتی با چه درجه ای از اهتمام مترصد اختلاف افکنی و پدید آوری فضای ظن و تردید میان نزدیکان تحکیم بوده اند .

 

بهر روی این زندان رفتن ها و هزینه دادن ها به رغم موانع و سختی های پر شمارش مجال یگانه ایست تا از تهدید ها فرصت پدید آید و فضای مکدر بد اخلاقی و تهمت جای خود را به اتحاد ،یک رنگی و برادری دهد.

دیدار اعضای دفتر تحکیم وحدت با خانواده محمد هاشمی

 

پی نوشت دیگر) فرزاد کمانگر معلم در بند در آستانه اعدام است.در بد بینانه ترین حالت فرض می کنیم کمانگر با گروه پژاک مرتبط است.آیا صرف این سمپاتی و ارتباط او را از حق داشتن وکیل و دادرسی عادلانه به پرونده اش منع می نماید؟

براستی این فضای تقابل و ظن در کردستان به ویژه در پرونده های از این دست و همچنین پرونده فعالین زنان کرد همچون هانا عبدی و  روناک صفارزاده نمی تواند زمینه ساز گسست هر چه بیشتر فارس _کرد گردد.

امیدوارم دستگاه قضا با حسن نظر شخص آیت ا... شاهرودی زمینه ساز توقف احکامی این چنینی را فراهم آورد.

طلب عفو از چه و به که ؟ نامه ای از فرزاد کمانگر

 

پی نوشت آخر)

 

به بهانه بیست و هفتم تیرماه سالروز پذیرش قطعنامه و هنگامه سرکشیدن جام زهر...

 

یاد و خاطره آنها که سبکبال رهیدند و ایران این دو هجایی زیبا را برایمان باقی گذاردند را گرامی می دارم.

 

ای یاوه یاوه یاوه خلایق ...

مستید و منگ یا به تظاهر

تزویر می کنید؟

 

از شب هنوز مانده دودانگی

ور تائبيد و پاک و مسلمان

نماز را

از چاوشان نیامده بانگی.

                                                         "احمد شاملو"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:8  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه بیست و یکم تیر 1387

 

زاهد بودم ،ترانه گويم کردی            سر فتنه ی بزم و باده خويم کردی

سجاده نشين با وقاری بودم            بازيچه کودکان کويم کردی

                                                                             " مولانا"

 

به بهانه آغاز تلمذ "قمار عاشقانه"به روايت دکتر سروش که در وصف شخصيت و حالات روحانی عارف شوريده "مولانا جلال الدين محمد بلخی"نگاشته شده است.

دکتر سروش در ضمن معرفی کتاب چنين می نويسد:

 

((اين کتاب شرح جهش جانانه و جنون آميز  جان جوانمرديست که پيش از آنکه صبح معرفت از مشرق سرّش بردمد و "شمش"عشق در افق اقبالش طالع شود،زاهدی با ترس،سجاده نشينی با وقار،شيخی زيرک،مرده اي گريان و شمع جمع منبلان بود و وقتی در چنگال شيری "شيخ گير" افتاد و دولت عشق را نصيب برد،زنده اي خندان،عاشقی پرّان،يوسفی يوسف زاينده و آفتابی بی سايه شد و اين همه را وامدار آن بود که دليرانه و کريمانه و فارغ از بندگی و سلطنت و شريعت و ملت تن به قضای عشق داد و پا در قماری عاشقانه نهاد و سر خوش از باختن و فارغ از بردن ،خان و مان خود را به سيل تند عشق سپرد و ديوانه ی عشق ديوانه و امّاره نفس امّاره گشت آنچنان که خود می گويد:

 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش            بنماند هيچش الّا هوس قمار ديگر ))

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:19  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه شانزدهم تیر 1387

به بهانه تصویری زیبا از کاوش کویر به روایت "عسل اخوان"گرامی...

 

در بيابانی دور،

که نرويد جز خار،

که نتوفد جز باد،

که نخيزد جز مرگ،

که نجنبد نفسی از نفسی...

                                                      " فريدون مشيری"

 

  با ديدن يک تصوير دلم"کویر" خواست،گويی کوير فرای از خار و باد و مرگ حمله دار تمام رونق ناپيدای آفرينندگيست.

به گمانم کوير لکه ايست تفتيده و داغ بر پيکر زمينی سياره و دوردستهايش تلاقی مواج گون قهوه ای رنگ آسمان است و زمين .

در پهنه ی آسمانش اين ستاره هايند که در زلالی و صافی شمايل کيهانی سو سو می کنند و نقش خواب بر بوم خيال کوير نشينان می آفرينند.

واحه و سراب تکه های گسست ناپذير آنند و تداعی بخش"آب آبادانيست".

سراب زاييده انتظار است و وهم آنچنانکه واحه بر آمده از دل قنات است و  سخت کوشی و تاب و البته تدبير.

کویر برهنه است و برهنگی اش هم ساده و صميميست ...آنچنانکه با تمام شيار های مورب شنی و پستی و بلندی های خلق الساعه اش ما را به توقف و تامل می خواند...

 

از کودکی هایم کوير را می پاييدم،اين يکنواختی ملايم آرامش بخش قهوه اي  با تمام رگه هايش گويی اکسيژن و انرژی به سلول سلول تکثير يافته پيکرم گسيل می دارد…

گاهی وقت ها غنيمت حضور در لحظه های سرشار از آرامش و يکنواختی کویر برای روح خسته از تکثر و شلوغی ام ضرورت می يابد...

 

 

شب ،هم آغوش سکوت

می رسد نرم ز راه

من از آن دشت خموش

می روم خوش،به سبکبالی باد،

همه ذرات وجودم آزاد،

همه ذرات وجودم فرياد!

 

                                           " فريدون مشيری"

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:5  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه هشتم تیر 1387

 

نام تو

رازی نوشته بر پر پروانه هاست

گلها همه به نام تو مشهورند

آيينه ها

از انعکاس نام تو می خندند...

                                             * * *

نام تو چيست؟

لبخند کودکيست

که با حالتی نجيب

لب باز ميکند

                که بگويد:

                             "سيب"

نام تو نور

             نام تو سوگند

نام تو شور

             نام تو لبخند

لبخند 

در تلفظ نامت

ضرورتی است!

                                                        "قيصر امين پور"

 

   قيصر سلطان واژگان است،بی اغراق می گويم،پيش از آنکه از اين عالم خاکی کوچ کند چندان نمی شناختمش تو گويی تمام اين قيل و قال های مدام حکومتی بودنش(بسان بسیاری دیگر از سلمان هراتی و غزوه تا معلم و سبزواری) چندان به دلم نمی نشست و نمی انگيزاند  تا که پی اش را بگيرم و سير آثارش را دنبال کنم.

 

   يک اتفاق ساده ما را بهم رساند جايی که واژه ها و احساسش برای اولين بار دربرابر چشمان مشعوفم رقصيدند و مهمانی خيال و نقش بر پا شد. اين زلالی بی پايان دغدغه های مکتوب و افکار بلندش سخت مقبول اين روز هايم است.روز هایی به غایت گرم و سرشار از واماندگی ...

بهر روی برای روح بلندش همچنان که در سطر سطر واژگانش آرزو کرده آرامشی ابدی خواهانم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:19  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه یازدهم خرداد 1387

the kite runner

 

خورشيدی در هر مشت

                                   بام نگه بالا بود

می پوييد .

           گل وا بود؟

                          بوييدن بی ما بود.

                                                  زيبا بود...

تنهايی تنها بود

                     ناپيدا

                           پيدا بود 

                                    او آنجا بود،آنجا بود...

                                                               "سهراب سپهری"

 

  پس از مدت ها انتظار، گويی قصه به سر آمد و در نهايت با بادبادک رها در اقليم واژه و تارک بی پهنای ادب و زندگی به آسمان خيال انگيز زمين و زمان خيره شدم.

برايم مايه ی شادمانی و شعف است که اين داستان که نه باغچه وجين شده ی ناب لبريز از عطر و طعم عشق شرقی را به طرفه العينی زندگی کرده ام.

اغراق نيست که بگويم اين داستان احترام هميشگی ام را برای آنهایی پديد آورد که تاب و تامل ارمغان نگاه های همیشه اميدوارشان است ،برای آنها  که تا هميشه مرز را در موردشان نفهميده ام و نخواهم فهميد.

برای مردم نجیب ،امین و خستگی ناپذیر افغانستان،آنها که قصه زندگیشان محملیست ماندگار برای برائت از جنگ و خشونت.

 

در اين چند روز با بادبادک افراشته"خالد حسينی"از کابل و جلال آباد تا پيشاور و کاليفرنيا همراه و هم داستان شده ام و پا به پای "امير آقا"ی قصه لبخند ها گريسته و گريه ها خنديده ام.

 

اگر بخواهم تحليلی شتابزده و البته طبقاتی از راوی يا همان اول شخص مفرد داشته باشم بايد گفت بيان سرمايه دارانه و خويشتن خواهانه اي که در سر تا سر کودکی و نوجوانی و بزرگسالی های امير گوينده  ی داستان حضوری پر رنگ دارد گاه به عواطفی به غايت انسانی و ملموس می انجامد.

ترديد ،عذاب وجدان ،ترس ، فداکاری و رستگاری همه و همه درونیات مردمان سرزمينيست که بيش از هر جای ديگری بر کره خاکی به سرزمين مادری و مردمان ما می ماند و شباهت دارد.

 

""The Kite Runnerداستان کشمکش سنت است و مدرنيسم در تکه اي گمشده و فراموش شده از جهان که سنت و حکومت بر آمده از دين تا آنجا که خواست و در ظرفيت و توان دنيای امروز بود تازاند و از هيچ بد انديشی و کج رفتاری بر آمده از قرائت انحصاری مذهبی روی نگرداند.

 

بهر روی بادبادک باز ادبيات داستانی و قصه پردازی نوين دنيا را سرشار بداهت و شيوايی و توصيفات دقيق خود ساخته است.اين کتاب و قصه توصيه هميشگی من است به آنها که از یک داستان روشنگری و آفرینندگی شخصیت هایی ماندنی و تاثیرگذار را می خواهند...

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:58  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه هفدهم فروردین 1387

 

اين نوشته رد پاييست از حضور و مکاشفه نوروزی روستايی به نام "نوبران"در ميانه راه ساوه به همدان.                                پیشاپیش پيشکش اهالی آبادی ...

 

ماه بالای سر آباديست

اهل آبادی در خواب

روی اين مهتابی ،خشت غربت را ميبويم

باغ همسايه چراغش روشن

من چراغم خاموش

ماه تابيده به بشقاب خيار ،به لب کوزه ی آب

سهراب سپهری

 

از شهر که می زنی بيرون،همينکه سوسوی چراغ هايش نا پيدا می شود،اين تلنگر آژيرهای نورانی آبيست که می نوازدت و جاده،اين رونق هميشگی،با توالی پيچ خوردن هايش می پيچاندت.

کمی آنسو تر پشت آن تپه ماهورها اندک اندک ،وسعت آبادانی پيدا می شود.

 

 

شب ديگر دامنش را بر دامان آبادی گشوده.هر چه هست مهمانی افلاک است و ماه، باد ، ستاره و ابرهايی پنهان ...

آبادانی آبادی از قهوه خانه اي کوچک در سر پيچ تند جاده می آغازد و از آن به بعد کوچه پس کوچه های سراشيب خلوتيست که بايست آنرا با نيش گازی محتاط پيمود تا مبادا سکوت و آرامش توامان روستا خشی بردارد.آنطرف تر ها کنج ميدانگاهی بسيط و گشوده می توان فهميد،آب آبادانيست.يک کهريز که در خواب خرابه های آبادی می خروشد!درست همانجاست که آبادی با چهار کوچه سراشيب سنگلاخ به خانه های اين چند ده خانوار اهالی می انجامد.

 

در هوايی ملس  ،عطر خاک نم باران خورده همه جا پیچیده،رطوبتیست خنک که بر  پوستم نشسته انگاری،می خواهم که کش بيايم و قد بکشم مدام!

 

ديگر يخ ها شکسته ،برفها آب شده اما انگار روستا در سيطره جيرجيرک ها تنها مانده.

از آن دورتر ها صدای تلمبه زدن مردی می آيد که مدام نفس نفس می زند .آرام آرام ،روشنايی والورش در سياهی چشمانم می رقصد...

 

شب هنوز که هنوز نرفته اما سپيده روييده!نرم نرمک شب لحاف سياهش را از سر آبادی  می کشد و بی سر و صدا تمام می شود انگار نه انگار که مهتابی ،ستاره اي ،سکوتی بوده که بوده!

 

در ايوانی مشرف به سرتاسر آبادی ايستاده ام و نسيمی خنک پهنای صورتم را می نوازد،کمی بعد ،از مسجد ميدانگاه نوای اذانی دلنشین است که می آيد به گمانم موذن زاده است که اينچنين  ملکوتی می خواند.چراغ های جاده همچنان و همچنان سوسو می کند و  همزمان دسته های روشنايی باريکی از ميان مواج چينه ها سرک می کشد و پرتو های رنگ بر بوم کاه گلی می پاشد!

 

اينجا روستاست ،هر چه هست شفاف و خواستنيست و نمايه ی زندگانی بی هيچ ريا، تعارف  و تکلف جماعتی صبور ،سختکوش و مهربان.

 

بر در هر خانه اي کوبه ايست فلزی با انبوه نقش و نگار و ملحقات گونه گون و کمی آنسوتر سکوييست که می شود حوالی غروب روز های نه سرد و نه گرم بدان تکيه زد و  با استکانی چای خستگی ها و جان کندن های مدام يک روز کاری را به باد فراموشی سپرد.

 

کودکان آبادی با چشمانی براق و همان شادمانی های بکر کودکانه سر تاپای نا متعارفت را رصد می کنند و ناگهان انبوه پرسش هاييست که بسويت پرتاب می شود.

اينجا اهالی روستا با قلب های صنوبری مهربانشان و با چاشنی مختصر لبخندی تو را به مهمانی خانه های گشوده ی کاه و گل اندودشان می خوانند.

 

اين سقف های افراشته چوبی و کنده های معلق و کفال های بيرون زده از ديوار های باربر قطور و البته کف پوش های معجون سنگ و سيمانی...

داخل که می شوی داس و الکيست که بر در و ديوار دهليز آويخته!ايوان سرشار گلهای اطلسيست و تنه تاکی آن طرف تر ها در سنگلاخ سيمانی گرفتار آمده و سر خم داشته!

کنج باغچه  داربستی چوبی شاخه های تاک و دهانه چاه را با هم در آغوش گرفته.ديگر صدای چرخ چاه می آيد اين يعنی که مهمان آمده!

 

باغچه را تازگی ها بيل زده اند انگار،پس از آن زمستان سخت و شداد،زمين هم گويی آز زياده نفس کشيدن هایش را دارد!باری در پيش چشمانمان شکوفه های خندان با باد می رقصند.

 

امامزاده و گورستان آبادی بر فراز تپه اي بسان سپيدی قله های کوهساران پيداست،بايد که جنبيد و رفت تا آن بالا بالا ها،کنار آن حوض سيمانی يا که شايد درخت کهن آرزوها!آنجا که حاجات و خواستن های مدام با نوار های سبز بی قراری و اميد به شاخه هايش گره زده می شود!نمی دانم شايد هم کنار پنجره ی چوبی ضريح با دستانی افراشته و قفل هايی آويخته!

 

نرم نرمک بايد که برخيزم و بروم،بر بلندای کاجستان قارقار کلاغ هاست که می آيد...

 

بهر روی آبادی ،آبادان تا هماره...

گوسفندان در آغل

مال ها در طويله

زاغه ها لبريز

کاه انبار ها سرشار

چاه ها پر آب

 مطبخ ها پر دود

تنورک ها سوزان

فانوس ها فروزان

دارهای قالی، افراشته

نقش و نگار ها ،رنگارنگ

 


 

پ.ن)آدميت هم رفت ،در سوگ آدميت همین بس که تاريخ نگاری معاصر ايران به مرحمت انشای دستوری تاريخ و جماعتی ملون از توده اي تواب تا اصلاح طلب اصول گرا دستخوش تعرض و خدشه ی جدی قرار گرفته است.اکنون تاريخ معاصر نيازمند راويان و محققانيست  پژوهنده تمام حقيقت بسان آدميت ،مکی و کسروی تا که آنچه برما رفته و می رود را برای نسل های نيامده بی هيچ نقصانی روايت کنند...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:10  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزينه ی آن گياه عجيبی است

که در انتهای صميميت حزن می رويد

 

                                               * * *

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراک يک کوچه تنها ترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايی من بزرگ است

و تنهايی من شبيخون حجم تو را پيش بينی نمی کرد.

خاصيت عشق اين است...

                                   سهراب سپهری/مجموعه حجم سبز/به باغ همسفران

 

 

 

    عيد امسال هم مث يک هوس کودکانه مث تکرار دلچسب يک عادت دلنشين ،بر در و ديوار يک سرزمين به مختصات جغرافيايی ايران و شايد چند همسايه هاشور خورده اش در کنج نقشه و مرز ها می نشيند.

"سرزده که نه انتظارش را از نيمه اسفند می کشم!"

بوی عيد ديگر می آيد!سمنو فروشان دوره گرد بساط کرده اند انگار !عطر سمنو هاشان دل هر رهگذر شتابان و سردرگريبانی را می ربايد...

نهال های باغچه کوچکمان در پس رخوت زمستان نفسی چاق می کنند گویی آنها به فصل شکوفه ها رسيده اند انگار.

يخ حوض مادر بزرگ  ديگر شکسته کمی آنسو تر ماهی های قرمز ،  گرد آبی که از فواره شره می کند به همه جا سرک می کشند.گاه با باله هاشان جداره های حوض را شلاقی حوالت می کنند و بيگاه با لب هايی که تنها باز و بسته می شود تمام اين راه بندان های سيمانی را لمس می کنند.

آنها رود را  نديده اند،موج را تجربه نکرده اند اما شايد در سايه وش خيالشان مفهوم گنگ و رهای دريا و آبهای گرم تداعی می شود،مث ما که آزادی را نديده ايم اما با واژ واژ آن دلمان قنج می رود!

حتم دارم آنها  ديوارها را ،سرانه حجم  گردش را ،تمام خط قرمز های مهلک را در انگاره هاشان ادراک می کنند!

حتم دارم آنها به سودای رود شبها چشم هاشان را نبسته می خوابند!

بگذريم !

عيد را با حاجی فيروز با خطوط مورب و کشيده مردی تکيده اما بشاش ،همچنان می پايم!او که سالی يک روز با دايره اي زنگی و صورتی آغشته به سياهی زغال از انتهای کوچه های طراوت آخر سال سرزده از راه می رسد

مث يک مشت آجيل داغ  مادربزرگ که نذر جيبهامان می شود

مث فرشهای در انتظار آفتاب خانه تکانی

مث قار قار کلاغ های کوچه پشتی

مث گندم های پف کرده و به جوانه نشسته مادر...

   هوس آينه و رصد شمايل نو  شبانه به طاقچه اتاق مهمانی می رساندمان،يواشکی و نرم نرمک رخت کهنه را با جامه عيدانه تاخت می زنيم و هيبت و جبروتمان را در پس آينه تمام قدی که انتظارمان را می کشد با چشمهايی که از شوق می درخشد به نظاره می نشینيم.

   چهارشنبه سوری!ميثاق و سوگند هر ساله ما بود با تمام شيطنت های ممکن عوالم کودکی،تو گويی تکليف الهی و وظيفه شرعی بر عهده ماست و مشغول الذمه ایم اگر که لحظه اي قرار می گرفتيم!

از قاشق زنی شبانه و سخاوت همسايگان تا هياهوی مهمانی باروت و دودی که ترقه و نارنجک و فشفشه و دارت و کاربيد و هزار کوفت و زهرمار ديگر برايمان به ارمغان می آورد.

گُله گُله هيمه آتشی بود که الو می گرفت و شهوت پرواز فراسوی تابندگی و روشنايی خود را در دلهامان می افروخت...

                          "سرخی من مفت چنگت و  تمام زردی تو از آن من"

آن شب ،کوچه سراسر سيطره رقاص های سرخوشی بود که زوزه موتور سواران شهر آشوب بزمشان را ختم و کوکشان را ناکوک می کرد...

 

   باری عمو نوروز هر ساله، با تمام نشانه هايش  می آمد ...

با اسکناس های مچاله نشده بر آمده از دل قران پدربزرگ

با تفال ديوان حافظی که ترجمان تمام سرنوشت و نيک انجامی هامان بود

با توپ در کردن های سال تحويل و مقارنش نجوای يا مقلب القلوب پدر

 

   نوروز برايم هماره گشايش است،گشايشی بر آمده از نشانه های طبيعت و به يادگار مانده از اسلافمان!

راستش آن لحظه که سال  تحويل می شود و چرخش روزگار برگی نو از دفتر سرنوشت می گشايد،به گذشته ها خيره می مانم،ترازويی در دست ميان راهرو های واقعیت و رويا قدم می زنم،گاهی کلنجار می روم ،گاه جر ميکنم و در نهايت کارهای معوق مانده را به سبد خوشبختی فرداهايم می آويزم!

 


پ0ن نخست)غيبت صغری ما رنگ کبری به خود گرفت!تصميم کبرايی موجب شد امشب پس از ده روز تاخیر دوباره بنويسم!يک هفته اي همدان بودم ،اغراق نيست اگر که بگويم به اندازه تمام اين سال ها انرژی خوب و مهر ديدم.از همه ممنونم از بروبتچز اين روز های  انجمن اسلامی از رفقای قديمی از آدم های مهربون قصه زندگیم...

 

پ0ن ديگر)نيکزاد نازنين اين روز هايش  به سوگ مادربزرگ مهربانش می گذرد،مرگ گاهی ريحان می چيند دیگر،نيک می دانم اين پست تسلای خوبی برايش نيست،عذر تقصير...

پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها روشنايی خانه های ما هستند ،خدايا فروزان بدارشان!

 

پ0ن آخر) بضاعت من در اين خانه مجازی تمام عشق و احساس من است.پيشکش شما ،پيشکش سرزمين مادری.شايد که سال بعد اين موقع ديگر ايران نباشم،اما عشق او که هست.عشقش را بر در و ديوار خاک خورده ذهنم بر کنج قلبم تا هميشه قاب می گيرم...

 

باری پرچم عشق بر سرزمین احساستان تا ابد افراشته

نوروزتان پیروز هر روزتان نوروز

 


پيشنهاد کتاب:آبشوران             

نويسنده :علی اشرف درويشيان

 

 

  آبشوران نام محله ايست قديمی و فقير نشين در کرمانشاه،علی اشرف درويشيان نويسنده شهير سرزمين مادری خود در فقر و فلاکت آبشوران ديده به جهان گشوده و با قلمی روان و گيرا که مختص به اوست،تمام کودکی هايش را در مجموعه قصه های کوتاه آبشوران روايت کرده است.

 

آبشوران خاطرات کودکی های  انسانيست سرشار دغدغه که فقر و تبعيض و خشونت را بر نمی تابد،قصه ايست واقعی از فلاکت های کودکی ها و بيان رنجی که می بريم!بيش از آنکه از دلخوشی کودکانه لبريز باشد ،غم نان و سنت و جهل را می پراکند.

 

علی اشرف را چند سال پيش به هنگام تجمعی در مقابل بيمارستان ميلاد به دفاع از اکبر گنجی ديدم،بخت ياری نکرد که دمی با او هم کلام شوم و از همزاد پنداری هايم با آدم های قصه اش بگويم، بهر روی برای علی اشرف گرامی رفع کسالت این روزهایش را آرزو می کنم و آبشوران را بويژه در نيمه دوم اسفند به همه آنهايی که نخواندنش و يا خواندنش توصيه می کنم.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:25  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
برشی دارد اندازه ی عشق .
زندگی چيزی نيست ،که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

                                                                                    "سهراب سپهری"
                                                                * * *
اين شبها را با انتظاری وحشی در تمام وجودم به صبح می رسانم.
با هر فريادی آرام آرام به پستوی تنهايی هايم می خزم و آشفته تر از تشويش با خودم تمام آنچه که "من" نام دارد کلنجار می روم .
سال به ماه ،ماه به روز،روز به ساعت ،ساعت به دقيقه و دقيقه به ثانيه در نهايت بيهودگی تکثير می شود.

اينک خسته ام ،سرگردان.
تنها و خانه بدوش .
دلم کافه اي مي خواهد سرشار از آدمهايی اي از جنس آشنايی و صميميت
شايد آنوقت  مي شد به ميز کنار پنجره گشوده به حياط هميشه در خواب اکتفا کرد و  دود بهمن و پنجاه و هفت در دم و بازدم يک ريه که ديگر از ابديت  پر و خالی نمي شود فرو کرد.
همچنان می انديشم به معصوميتی از دست رفته و ديوار های افراشته انتظار...

                                                               * * *
به کودکی هايم سفر ميکنم به شهوت "بيشتر دانستن" های لعنتی که بعد ها مکافاتی بود پيوسته و دردناک برای يک زندگی نارس!
چه بگويم که شرمسارم .از نسلی که متعلق به آنم ،از فرزندانی ناديده که روزگاری برايشان خواهم گفت؛ "از رنجی که ميبريم".من از خود خدا شرمسارم...
جوانی ام ،احساسم ،انديشه ام و تمام بودم به "سياست"،اين نمی دانم چند هجايی هر جايی گذشت.

به خواندن و نوشتنی بيهوده

به گفت و شنودی بی ثمر

 به امام زاده که نه تنها شفايی نداد که قوز بر بالای قوز سرگردانی هايم افزود ...

آمدم نبود ،نياييد که نيست...
بايد پناه برد به آنچه که از خدا در ذهن هامان بنا کرده ايم :از معمای شهريار/از مطلق بودن حاکميت يا مطلق بودن حاکم/از ماترياليستی تاريخی و بهره کشی سرمايه دارانه/از آزادی سياسی تا آزادی واقعی...
هوا سرد است ،دستهايم را بر هم مي سايم .دیگر شيشه های عينکم بخار گرفته. باد می وزد و اینبار یاد گرفته ام که کلاهم را دو دستی بچسبم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:29  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin