
بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنت آور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
که شمع افروزد و بگشايدش در!
احمد شاملو
"امسال آنقدر درگیر درس و تز و کارم که وقت نشد برای نوروز بنویسم این چند سطر را سال پیش به بهانه نوروز نوشته بودم که پیشکش می دارم. بهر روی برای همه ایرانیان و فارسی زبانان جهان سالی سرشار از مهر و نیک انجامی آرزو می دارم. "
عيد امسال هم مث يک هوس کودکانه مث تکرار دلچسب يک عادت دلنشين ،بر در و ديوار يک سرزمين به مختصات جغرافيايی ايران و شايد چند همسايه هاشور خورده اش در کنج نقشه و مرز ها می نشيند.
"سرزده که نه انتظارش را از نيمه اسفند می کشم!"
بوی عيد ديگر می آيد!سمنو فروشان دوره گرد بساط کرده اند انگار !عطر سمنو هاشان دل هر رهگذر شتابان و سردرگريبانی را می ربايد...
نهال های باغچه کوچکمان در پس رخوت زمستان نفسی چاق می کنند گویی آنها به فصل شکوفه ها رسيده اند انگار.
يخ حوض مادر بزرگ ديگر شکسته کمی آنسو تر ماهی های قرمز ، گرد آبی که از فواره شره می کند به همه جا سرک می کشند.گاه با باله هاشان جداره های حوض را شلاقی حوالت می کنند و بيگاه با لب هايی که تنها باز و بسته می شود تمام اين راه بندان های سيمانی را لمس می کنند.
آنها رود را نديده اند،موج را تجربه نکرده اند اما شايد در سايه وش خيالشان مفهوم گنگ و رهای دريا و آبهای گرم تداعی می شود،مث ما که آزادی را نديده ايم اما با واژ واژ آن دلمان قنج می رود!
حتم دارم آنها ديوارها را ،سرانه حجم گردش را ،تمام خط قرمز های مهلک را در انگاره هاشان ادراک می کنند!
حتم دارم آنها به سودای رود شبها چشم هاشان را نبسته می خوابند!
بگذريم !
عيد را با حاجی فيروز با خطوط مورب و کشيده مردی تکيده اما بشاش ،همچنان می پايم!او که سالی يک روز با دايره اي زنگی و صورتی آغشته به سياهی زغال از انتهای کوچه های طراوت آخر سال سرزده از راه می رسد
مث يک مشت آجيل داغ مادربزرگ که نذر جيبهامان می شود
مث فرشهای در انتظار آفتاب خانه تکانی
مث قار قار کلاغ های کوچه پشتی
مث گندم های پف کرده و به جوانه نشسته مادر...
هوس آينه و رصد شمايل نو شبانه به طاقچه اتاق مهمانی می رساندمان،يواشکی و نرم نرمک رخت کهنه را با جامه عيدانه تاخت می زنيم و هيبت و جبروتمان را در پس آينه تمام قدی که انتظارمان را می کشد با چشمهايی که از شوق می درخشد به نظاره می نشینيم.
چهارشنبه سوری!ميثاق و سوگند هر ساله ما بود با تمام شيطنت های ممکن عوالم کودکی،تو گويی تکليف الهی و وظيفه شرعی بر عهده ماست و مشغول الذمه ایم اگر که لحظه اي قرار می گرفتيم!
از قاشق زنی شبانه و سخاوت همسايگان تا هياهوی مهمانی باروت و دودی که ترقه و نارنجک و فشفشه و دارت و کاربيد و هزار کوفت و زهرمار ديگر برايمان به ارمغان می آورد.
گُله گُله هيمه آتشی بود که الو می گرفت و شهوت پرواز فراسوی تابندگی و روشنايی خود را در دلهامان می افروخت...
"سرخی من مفت چنگت و تمام زردی تو از آن من"
آن شب ،کوچه سراسر سيطره رقاص های سرخوشی بود که زوزه موتور سواران شهر آشوب بزمشان را ختم و کوکشان را ناکوک می کرد...
باری عمو نوروز هر ساله، با تمام نشانه هايش می آمد ...
با اسکناس های مچاله نشده بر آمده از دل قران پدربزرگ
با تفال ديوان حافظی که ترجمان تمام سرنوشت و نيک انجامی هامان بود
با توپ در کردن های سال تحويل و مقارنش نجوای يا مقلب القلوب پدر
نوروز برايم هماره گشايش است،گشايشی بر آمده از نشانه های طبيعت و به يادگار مانده از اسلافمان!
راستش آن لحظه که سال تحويل می شود و چرخش روزگار برگی نو از دفتر سرنوشت می گشايد،به گذشته ها خيره می مانم،ترازويی در دست ميان راهرو های واقعیت و رويا قدم می زنم،گاهی کلنجار می روم ،گاه جر ميکنم و در نهايت کارهای معوق مانده را به سبد خوشبختی فرداهايم می آويزم!









