تبليغاتX
ملی مذهبی
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388
photho by Hasan Sarbakhshian

به علی کلایی که نامش پرآوازه و ذهنش مالامال از عشق ایران است...

 درست که در بندی اما یاد تو با ماست ...

چه اسفند ا ... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردی بهشتی
که گفتند این روزها می رسی
از همین راه!

                                                      "قیصر امین پور"

کلافه بودن هایم به حکم دلگیری هاییست که این روزها در میان انبوه درس و مشق بر ما مترتب می شود!روزهایی پیش تر که به حکم دوستی هایم با رفیقی تازه از زندان خلاصی یافته چاغ سلامتی می کردم در میان تمام مصایبی که بر او رفته بود از خودم شنیدم از "منی" که او به خاطرش استنطاق شده بود که فلانی کجاست و چه می کند و روزگار را چگونه می گذراند.

غصه ام گرفت از چگونه اندیشدن هاشان و دایره گسترده توهم توطیه ای که کوچک و بزرگ نمی شناسد و به دست و پای همه تنیده است...

عقم گرفت از سه هجایی حرامزاده ی سیاست! از امام زاده ای که شفا که نداد هیچ کورمان هم کرد...

این بوی غربت است
که می آید
بوی برادران غریبم
شاید
بوی غریب پیرهنی پاره
در باد
نه !
انگار
بوی رفتن
می آید

                                                 "قیصر امین پور"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:42  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه هجدهم دی 1387

((صدای قافله را ميشنوی ؟

...

راه از شب آغاز شد ،به آفتاب رسيد و اکنون از

مرز تاريکی می گذرد

قافله از رودی کم ژرفا گذشت

سپيده  دم روی موج ها ريخت!))

                                                 سهراب سپهری

امشب در واپسین روزهای حضور در سرزمین مادری به همراه حسین که این روزها همراه و بادی من شده است به حسینیه ارشاد رفتیم.برنامه ای هر ساله به میزبانی تحکیم و سخنرانی آقایان فاضل میبدی و دکتر شبستری در تاسوعا و متعاقبا دکتر آغاجری در عاشورا.

این جلسات علاوه بر بار مذهبی و حرکت روشنفکری دینی در بازتعریف قیام امام حسین و یارانش نوعی تجدید دیدار فعالان دیروز و امروز دانشگاههاست.فرصتی گرانبها که به لطف آن دیدار با دوستانی چون صابر شیخلو علی کلایی محمد قایم مقامی و دوستان مرکزیت تحکیم همچون محمد هاشمی عباس حکیم زاده و سایرین میسر شد.

از اتفاقات جالب توجه حواشی این جلسه دیدار با سعید حبیبی بود. سعید  دبیر سابق تحکیم و در زمره با اخلاق ترین فعالان چپ دانشجوییست .کاش در شمار فعالان اینروزهای تحکیم نیز امثال سعید زیاد بودند...

فرای از آن دیدار توامان سعید و مرتضی اصلاحچی دبیر سابق علامه در تاسوعا و فضای حسینیه ارشاد  به مثابه پایه گزاران جریان چپ تحکیمی قدری غافلگیر کننده بود...

بهر روی بلافاصله پس از صحبت های دکتر شبستری عازم دارالزهرای ولنجک و مراسم هر ساله مجمع روحانیون شدیم.برنامه ای که گویی  از فضای سرشار از تعمق حسینیه ارشاد به فرش آمده ایم و بایست به صورت معهود شنونده چرندیات و خلاقیت های تاریخی مداح مستدام باشیم.

باز جای شکرش باقیست که به بهانه حضور آقای صانعی در آن مجلس قدری فضای آن از فضای مصیبت بار عام و قشری عزاداری ها خارج شد و مداح به ذکر مختصر مصیبت اکتفا کرد.

پس از آن به رسم چیزی شبیه آنچه که شاید در کنسرت ها اتفاق می افتد جماعت شروع به عکس یادگاری گرفتن با آیت ا...صانعی کردند و اینهم به نوبه خود مایه انبساط خاطر ما شد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوشنبه دوم دی 1387

photo:farzad moshiri

 

اینجا تهران است همان پیشانی تب دار کالبدی رنجور و رنگ از رخ پریده به نام وطن!

اینجا واژه هایم سرازیر می شود و اشک و اشک و اشک بر تن سپید کاغذ می سرد.

اکنون که اینجایم خود را بیش از همیشه بیگانه با مردمی می یابم که سالیان سال با آنها زیسته ام!

گویی آنها به منوالی می روند که من در قطار پرشتابی از برابرشان می گذرم...گاهی نگاه ها باهم تلاقی می کند و این تلاقی ها از جانب آنها تصور نهایت خوشبختی هاست در فراسوی جغرافیای سرزمین مادری...

آنها که آه می کارند و حسرت درو می کنند کاش می دانستند روزگار ما بازتاب احوالات درونی ماست ،ملتی که از صبح تا شام دروغ بگوید و بر خود، همسایه و فرزند رحم نکند بی وجدان باشد سزاوار سهمی بیشتر از آنچه بر ما می رود نیست .باید که دانست هیچ پیشرفت و توسعه ای اتفاقی نیست ،مسیولیت اجتماعی ،برنامه ریزی، راستگویی و صداقت سرمایه راه هر تحول درونزاییست...

این را هم  بگویم این نوشته هایم اینجا در زیر تیول این حکمرانان برایم از کرور کرور مقالات و نوشته های آج نشینی و آسوده خاطری غربت بیشتر و بهتر مزه می کند .

این جا این چارسوی بیکرانی که از ماکو می آغازد و بر خلییج گواتر و سرخس و خرمشهر بوسه می زند برایم یادگار و مهر تمام گذشتگانیست که بر شرف و ایستادگی این سرزمین سرفراز گواهی داده اند ، کاش می شد برای خدا هم که شده لحظه  ای به ایران و فرزندان دیده و نادیده اش می اندیشیدیم ...بیاییم به ایران به روایت نسل بعد از خود به فر فرداها بیاندیشیم ...این تن تب دار سرزمین رو به احتضار ماست...

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:2  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387

نسیمی به ره بود ،
آری ،
نسیمی به ره بود .
دل ذره پر می شداز شوق پرواز .
به خودگفت :
- ((چه ت اینجای دربند می دارد ، ای من !
پری گیروبالی برافشان ،
ببین تاکجامی توانی پریدن ... ))
نسیمی به ره بود .
وبربال او ذره پرواز می کرد .
و از شوق دیدار
سراپانگه بود.

                                   "اسماعیل خویی"

پنجشنبه های بی وطنی عاقبت به سر آمد...


پی نوشت)برای سه هفته از همین پنج شنبه ایرانم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:2  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه یازدهم آبان 1387

روایت تصویر از زاویه لنز آرش عاشوری نیا 

چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود

                                                     "احمد رضا احمدی"

و امشب کلافه ام .با ستاره ها کلنجار می روم و از نسیمی که صورتم را با خنکای طراوتش می نوازد نشانی سرزمینم را می گیرم.

سرزمینی که دیگر هوای شمال تا جنوب و شرق تا مغربش را کرده ام.سرزمین من جاییست که قلب من از آنجا تپش آغازیده وهم آنجا باز می ایستد.هر صبح که در این سرزمین ناآشنا بر می خیزم هوای ایران در سرم است .هوای چنار های مولانا جایی که این اواخر شبانه هایمان در ظلمات خاموشی های تهران در آن می گذشت...

 مردمان اینجا سرد و مهربانند.خیره نمی شوند و پشت سر خود در را برای دیگری نگه می دارند.با احترام پاسخت را می دهند و پیگیر کارت می شوند وهمه و همه، اما دریغ از جلو آمدنی ارتباطی و پذیرشی...

اینجا زندگی در توالی روزمرگیهای ایران اما با کیفیتی بالاتر و آسودگی از آینده ای روشن می گذرد.انبوه امکاناتی که هرگز انتظارش را نداری آنچنان مسخت می کند که دیگر برای موفقیت در هر کاری هیچ عذر بهانه ای نداری.کافیست تا بخواهی آنگاه خواهی توانست.

مدیریت زمان و امکانات و بهره مندی از تمام ظرفیت های ارتباطات مجازی چیزی نیست که بتوان به راحتی از آن گذشت...

 در کلاس ما دانشجویان از کشور های تقربیا متنوعی گرد هم آمده اند تا در جامعه ای سکولار و مدرن این امکان را بیابند ضمن تحصیل دانش با سایر فرهنگ ها و ویژه فرهنگ کشور میزبان آشنا شوند.ببینند و انتخاب کنند و یا اینکه بروند.اینجاست که در دل این هم نشینی ها شناخت فرهنگی و اجتماعی می آید و آنوقت هست که می توانی بهترین دوستت را یک عراقی و یا که چه می دانم یک اسراییلی در یابی و این آغاز تجربه ایست که به نفی نگاه صفر و یکی و صلب کنشگران قدرت طلب جنگ افروز می انجامد.

اکنون اگر که دقیق باشی و اندکی از تاریخ تحولات جهان بدانی بزودی در پس فرصت های مصاحبت پیش روی نقب می زنی و بزودی برشی از حال ملت ها خواه خوب و خواه بد را در کردار و گفتار نمایندگانش رصد می کنی.

مثلا انبوه دوستان عرب و کرد عراقی در کلاسمان و دوستی ها و محبت کوچک دلنشین بین ما مجابم می کنم تا از جنگ و جهاد و ژینوساید و استبداد کلافه شوم و هم نوا با آنها بر جوانی از دست رفته صادق ترین فرزندان دو سرزمین که به بهای جنگ افروزی استبداد و استعمار اسیر خاک شده اند غبطه خورم.

 نمونه دیگر این شناخت فرهنگ ها و ملت ها پاکستانی هایند.این اجتماع پر سر و صدا و قابل توجه در دانشگاه...

اکثر آنها وضع مالی مناسبی ندارند و کنجکاوانه در مورد شخصی ترین مسایل و اعنقاداتت می پرسند...

بار ها دیده و شنیده ام که به اقسام گونگون موجب آزار سایرین گشته اند و جالب تر اینکه همه ما با آنها به یه چوب رانده می شویم...

چندی پیش که همکلاسی چینی ام هاج و واج از دیدن نماز جماعت وسط دانشگاه دو مسلمان پاکستانی در لباس و ظاهری همانند اسامه بن لادن  راجب اسلام از من پرسید درحالی که ارزش های اخلاقی مورد تاکید اسلام را بر می شمردم ،همکلاسی پاکستانی دیگری میان بحث دوید و با ساده لوحی بدوی و احمقانه اش اسلام را تنها اعتقاد به یک خدا و یک و فقط یک پیامبر! تعبیر کرد.

با مشاهده این گونه تعارض ها و مشکلات و بداخلاقی های مبتلا به مسلمانان به سایرین حق می دهم که تردید کنند و محتاط و بی رحم قضاوت نمایند.

از ظاهر پیراسته و زیبایی که از دین داری مدرن در ایران برای خود ساخته ایم غصه دار می شوم و از اینکه مردمان ما امکان تجربه نوع دیگری از زندگی و انتخاب آن را ندارند بر خود می پیچم.

 

همین طوری )انجمن عفو دانشگاه ما تشکلیست برآمده از تلاش اعضای آن برای ساختن جهانی زیباتر.حقوق بشر لغو مجازات اعدام و پاسداشت نهاد های تلاشگر مدنی بین المللی گوشه ای از فعالیت آنهاست که در پس جلسات گوناگون و کار گروه های منظم و پیگیر به ثمر می نشیند.

اگر این رخوت همیشگی رهایم کند این نهایت خوشحالیست که ضمن شرکت در برنامه های آنها ،قدری از نقض  حقوق بشر در ایران صحبت کنم.آنها نیازمند دانستن آنند که چه فعالیت های مسالمت آمیزی از سوی فعالان ایرانی حقوق بشر در جریان است و اصولا اینکه همچنان این گفتمان در پیگیری مطالبات حقه مردم ایران از پای ننشته...


پی نوشت نخست)عشا مومنی دانشجوی ایرانی آمریکایی فعال کمپین یک ملیون امضا در رفع نابرابری های جنسیتی ،چندیست که زندان را تجربه می کند. نهایت فاجعه این است که متولیان امنیت اجتماعی هراسان او را ضمن رانندگی به بهانه سرعت غیر مجاز دستگیر کرده و به بند امنیتی 209 که توسط نیرو های وزارت اطلاعات اداره می شود انتقال داده اند...

امیدوارم هر چه سریعتر شاهد آزادی عشا مومنی فعال جنبش زنان باشیم.

در همین رابطه+ و ++ .

پی نوشت دیگر)چندی پیش به لطف اینترنت پر سرعت و عاری از فیلترینگ اینجا در سایت یوتیوب فیلمی از منصور اسانلو فعال کارگری و عضو سندیکای اتوبوسرانان شرکت واحد را دیدم.برایم جالب توجه بود که منصور به رغم عام بودن تاچه میزان بر قوانین و منشور های جهانی تسلظ دارد.این جای مباهات است که یک کارگر خطوط شرکت واحد مطالبات صنفی خود را شناخته و این چنین در جهت احقاق آنها پایمردی می نماید.

پی نوشت آخر)بهزاد مهرانی را از نزدیک ندیده ام اما دورادور از احوالات هم باخبریم.او از زمره با اخلاق ترین فعالان  حقوق بشر هم نسل ماست.بهزاد نازنین چند روزیست که به سوگ پدر خود نشسته.از همین مجال صمیمانه ترین مراتب تسلیت و همدردی خودم را ابراز می کنم و از پروردگار مهربان آمرزش روح پدرگرامی بهزاد را مسیلت می نمایم.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:29  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه بیست و سوم شهریور 1387

به نیکزاد زنگنه نازنین  که با نوشته اش مرا تا نوشتن این چند خط پراکنده کشاند...

من از فضای خالی از آيينه و بهار
از اندرون کلبه ی تاريک
از شهر بی درخت
بی شادی و سرور
فرياد می کشم.

                                                   هما محتسب زاده                    

                                                               *  *  *   

هرصبح که از خواب برمی خيزم
بر شيشه ی يخ گرفته
با سر انگشتان گرمم
نام تو را می نويسم
و از لابلای آن به بيرون می نگرم
که کی بهار می آيد؟

                                          پروین پژواک

                                                           به نقل از کتاب "شعر زنان افغانستان"   

                                                             *  *  *

 

اين تصوير نمايه کودکی های نسليست گمشده در ميانه نزاع هميشگی قوميت ها و تقابل بنيادگرايی ،نو محافظه کاری و کمونيسم در  گوشه اي فراموش شده از دنيای ديوانه ی ديوانه بنام افغانستان...

باری

اين لبخند سرشته به رضايت

و چشمانی اينچنين براق

و آسمانی آنگونه گشاده

می انگيزاندم تا که بگويم

گام هايتان

استوار

بر فراز بام فردا ها

و بادبادک های اميدتان تا ابد  افراشته...

 


 

پی نوشت) این تصویر به غایت ممکن دلنشین برآمده از جادوی لنز یکی از بهترین عکاسان ایرانیست .

یک حسن یک سربخشیان و دیگر هیچ...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:29  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه شانزدهم شهریور 1387

روستای شاهسون کندی در نزديکی ساوه،ايران

باغ

کافی نبود و نیست هزاران سال تا بازگو کند
آن لحظه گریخته جاودانه را
آن لحظه را که تنگ در آغوشم آمدی
آن لحظه را که تنگ در آغوشت آمدم
در باغ شهر ما
در نور بامداد زمستان شهر ما
شهری که زادگاه من و تو است
شهری به روی خاک
خاکی که در میان کواکب ستاره ای است !

                        شعراز Jacques Prévert و ترجمه نادر نادر پور

  اول از همه اين تاخير ناخواسته را به حساب تمام گرفتاری ها و مشغله هايم ببخشاييد.اين سالی که گذشت سرشار از تمام تلاش من بود برای گشودن راهی برای ادامه تحصيل آنهم خارج از سرزمين مادری و  سرانجام، اين تلاش های مدام به ثمر نشست و اکنون چند روزيست که به سوید آمده ام .

 هنوز که هنوز باورم نمی شود که از ايران آمده ام.همه چيز ساده و سريعتر از آن چيزی اتفاق افتاد که گمان می کردم.نه از بغض بی صدايی خبری بود و نه از  اندوه غربتی که دست به گريبانمان خواهد شد.شايدکه هنوز داغم و از وسعت اين اتفاق بی خبر،کنده شدن از سرزمين مادری و پرتاب شدن به دنيايی بيگانه شايد برای بسياری مغتنم باشد اما بيش از تمام اين  رضايت مندی ها مزيد غم است که چرا و چگونه سرزمين مادری ما از تمام اين مواهب و رفاه بی بهره است . بی شک راز گشايی از اين پرسش شاه کليد پيدا شدن راه حليست که ما را از اين عقب افتادگی ها به تدريج می رهاند.

بايد اذعان کرد که ما همچنان در اول راهيم و نيازمند آنيم برای هر  تحول و جهش سياسی و رهايی  خويشتن خويش را تغيير دهيم...

تحولی پر شتاب و شاید بی امان...

باری باغ ما ایران ماست .

خاکی در میان کواکب ستاره ای.

 سرزمینی که خواهیمش ساخت و روزگاری چکامه عشق و سرزندگی از جای جای آن خواهیم شنید.به امید آن روز لحظه ها را می شماریم. 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:28  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387

www.mellimazhabiha.blogfa.com

         

 "قمار زندگی"

 

زيرنور هالوژن های زرد

کنج هال

لب تاپم را  به استريو می رسانم

امان

امان از دست آسمان بی ستاره تهران

"BE CAUSE OF YOU" ِ 

KELLY CLARKSON می خواند...

به خودم  به تنهايی هايم فرو می روم

در آستانه اين بيست و پنجمين تکرار حريص واژه های

تولد مبارکی ها...

جيغ می کشم و به هراس می افتم

ذهن و نگاهم

لبريز وسعت بی رغبتی هاست...

باری تکرار را چه بايد کرد!

و سپاس از خدا

نه به واسطه سلامتی 

نه به خاطر خرد و دليل عشق

که

حماقت های مارا تاب می آورد!

و همچنان

زندگی را

با ما قمار می کند.

قمار عاشقانه...

                                           تهران ـ نوزدهم خرداد ماه هشتاد و هفت

 


پی نوشت)در یکی از همین روزهای حوالی بیست سالگی هایم بود که بنا به یک تومور همزیست ناکجا آبادی و البته کاملا پیش پا افتاده تیغ جراح و سرم شیمی درمانی و پرتوی رادیو تراپی را تجربه کردم.

اینها را نوشتم تا که تکرار روزگار از خاطرم نبرد که بیماری هوچکین و تمام مشقاتش همه و همه باعث شد تا که زندگی را رنگی تر از همیشه و دلنشین تر از هماره ببینم.

به قول آرش سیگارچی روزنامه نگار و فعال حقوق بشر که او هم تجربه بیماری مشابه و البته به مراتب وخیم تری را داشته است بیماری فرصت خوبیست برای  اینکه آدم در میانه آسمان و زمین قدری معلق شود و شاید لختی به آسمان و خدا نزدیک تر.

آنوقت است که می بیند تمام ریا و اجحاف و فریبکاری روزمره مردم برای ماراتن ثروت اندوزی چه پوچ و مضحک بنظر می آید.

آنوقت است که برای تمام لحظه هایش برنامه ریزی می کند و آرزوهایش را در برابر ذهنش به صف می کند.به قول قیصر امین پور نازنین:

دیروز ما زندگی را

                     به بازی گرفتیم

امروز او

           ما را...

                     فردا؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:51  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه یکم خرداد 1387

www.mellimazhabiha.blogfa.com


ملّی مذهبی فيلتر شد !

اينگونه شد که اکنون اين واژگان حمله دار تمام اندوه و غم من اند.به همين سادگی ها طفل دردانه ام در برم می شکند!نمی دانم که از سر شباهت اسميست يا که در فحوای اين نوشتار از سر دغدغه و ادب و اخلاق تامل کرده اند و سپس اينگونه برنتافته اند!

بهر روی کاش آنها که به ظن خود خاک را به هنر کيميا کرده اند می دانستند لااقل در اين باريکه دنيای مجازی نمی توان کسی را از دانستن حقيقت و يا ابراز آزادانه عقيده محروم کرد...

کاش اينجا اين بساط محقر و دريچه شفاف واژگان را مسدود نمی کردند،نقد حداقلی و بيان آراسته به رعايت انصاف و اخلاق اينگونه بگير و ببند و دور شو و کور شويی را حاجتی نبود...

باری به قول شاملو با رويش ناگزير جوانه چه خواهد شد!هر چه که هست خدا در همين نزديکيست...

چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد و افسرده نیست
حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود

احمد رضا احمدی


پ.ن)اینجا از این به بعد خانه دوم من است.آنها که به فیلتر شکن در داخل ایران دسترسی ندارند می توانند از این طریق پراکنده نویسی های مرا پیجویی نمایند...

پ.ن دیگر)این تصویر به غایت زیبا برگرفته از وبلاگ دوستیست که گمان بود دیگر نیست !هزار شکر که هست و بودش غنیمتیست در این کویر تنک متناهی بلاگستان فارسی...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:30  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

 

 

اين شهوت توالی نوشتن ها

و لمس عريانی تن سپيد کاغذ

و دريدن بکارت ناگشوده ذهن

و عبور از دالان تنگ و نمور سکوت

           مدام در من می شکفد

                             مث نمناکی شبانه

                                           پسرکی تازه به بلوغ نشسته!

 

   امشب فانوس خيال را بر ايوان کومه خاکستری تنهايی هايم می آويزم.فانوس روشن ،با همان فروغ هميشگی اش دست بر کمر باد افسونگر اردی بهشتی می رقصد!همچنان که همچنان وسعت تصوير وارونه و مبهم دوردست های تلاقی زمين و آسمان "افق" را در همان نور کمينه ی مهتاب می پايم...

اکنون اين رد چروکيده تمام ذهن من است که در آواز غريبانه تن غروب آغشته به انتظار می پيچد و مث پيچک های چينه چرک حياط  خانه مادربزرگ از در و ديوار راست حجم سرگردانی هایم بالا می رود.

 

قرار بوده که اينجا هميشه حرف های قشنگ و تازه برای گفتن باشد،قرار نبوده که احساس و انديشه بيات شود يا که معطل اجازت هيچ احدالناسی بماند!

گاهی وقتها اين زندگی که نه زندگانی سرشار از حساب و کتاب و ولع افزودن زر و زور قاتق تمام ادراک خوشبختی ماست...

 

بر امتداد چهار سالگی های  ملی مذهبی به ياری پروردگار که خواستش در طول سراسر اراده ماست،می خواهم اينجا اين کومه ی دنج خاکستری، سرشار از عطر ياس و به طعم خاک نم باران خورده يک بعد از ظهر آفتابی جايی حوالی کوير مرکزی سرزمين مادری باشد...

 

 می دانم که می دانيد اين حضورتان تمام توقع من است از رفاقت های مجازی و گاه حقيقی مان و آنچنانکه يقين دارم رد پای اين سپاس را در واژ واژ سطر سطر اينجا خواهيد يافت...

باری حضورتان سبز ،انديشه تان والا و تن هاتان سالم و سلامت...


پ.ن)نمی دانستم که چه زود ملی مذهبی گرفتار سانسور و محاق شاقه فیلترینگ خواهد شد...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:5  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

 

من آبگیر صافیم ،

 

اینک به سحر عشق ،

 

از برکه های آینه راهی به من بجو !

 

احمد شاملو

 


پ.ن)و چه حس غریب و نمناکیست وقتی که نوشته هایت بالا نمی آیند ...

اما انگار  انتظار دارد در دلم شکوفه می زند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:4  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه چهارم فروردین 1387

غنچه

در هوای بهار،بالغ شد

در هوای بهار،ياد تو بود

عطر در اتاقم گشوده چتر

ياد تو!

از هميشه عريان تر

                               *  *  *

نشسته ده در مه

و مه نشسته به ده

زمين سفيد سفيد و زمان سفيد سفيد...

ستاره ها در شب و نقره ها در مخمل.

                                                     "زنده ياد عمران صلاحی"

نوروز در نگاه من يلدای شيداييست!

يلدا يعنی تولد و شيدايی هم يعنی که عاشقی.تولد عاشقی ها!

درست در يک لحظه آنهم تحويل سال به سيصد و شصت و اندی روز اتفاق و رويداد نقب می زنيم و همان اندازه لحظه،انتظار و دم و بازدمی که ديگر به طول و عرض يکسال کش آمده اند را رصد می کنیم .

چشمانم را در آن لحظه می بندم و تصويری کودکانه از خدا را در ذهنم مجسم می کنم،آنها که تا حوالی کوچه ،پس کوچه های مرگ با پای پياده رفته اند می دانند که چه می گويم،فرصتی دوباره برای لمس تمام تن زندگی!اين تمام آن فرصتيست که برای چندی ديگر از شما دريغ نمی شود...

اين ادعای بزرگيست ،اما شايد که شدنيست،اينکه ساده و صميمی گياه دلهامان را به طراوت جوانی و بهارسبز نگه داريم و حضور هميشگی ياد خدا را در ذهنمان ادراک کنيم،این يعنی که به ابتذال تکرار و تنازع دهشتناک زندگانی و نه زندگی! تن نسپرده ايم و اين يعنی همه چيز...

اين روز ها بسيار ديده ام که می نويسند نوروز يعنی روز نو و روز نو يعنی روز از نو روزی از نو...

به گمانم اين تلقی و برداشت سبکسرانه از تمام زندگی بر آمده از ذهن هاييست که به مه نشسته و دلهاييست که چراغ آبادی شان کم رمق سو سو می کند.تقلايی تکراری برای پذيرش برش های متوالی يک واقعيت به نام  زندگی...

وقتی به  هشتاد و شش ،اين هشت و شش متقارب خيره سر می انديشم و به سراسر اين سال که خود  به سيصد و شصت اندی سلول نمور و اينک مرده! تکثیر شده ، به قول امروزی ها فلاش بک می زنم ،انبوه خاطرات تلخ و وشیست که بر سرم آوار می شود ،تو گویی یادشان از فواره ذهن کودن و نارسم شره می کند.

بی شک خوشايند ترين و دل انگيز ترين لحظه های اين هشت و شش متوالی سفر"حج "بود و معنويتی سيال که می شد در آن غوطه ور شد!

و بدترين و تلخ ترين زمان ها وقتی بود که دوستانمان در بهار به بهانه آن نشريات کذايی به زندان رفتند و در ميان تابستان سايرين به آنها ملحق شدند و اين اواخر  يعنی در انتهای پاييز،زندان ديگر دانشگاه شده بود...

به قول شفيعی کدکنی گرامی:

در روز های آخر اسفند

کوچ بنفشه های مهاجر

زيباست...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

در جعبه های خاک

يک روز می توانست

همراه خويشتن ببرد

هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک

 


 

پی نوشت:اين هم از مواهب نخستين نوروز سراسر زندگی ماست که بناست از ابتدا تا انتها يکسره تهران بمانيم و خلوت  و سکوت رصد نماييم!

بايد صادقانه بگويم که جنبه ی شهری اينگونه ساکت و آرام و البته با هوايی پاک و ملس را ندارم.راستش خيابان هايی اين چنين خلوت ،برايم وسوسه ناک می نماياند.مثه تيری که از چله کمان رها می شود و زوزه کنان تا خود هدف می شتابد می خواهم خود را به تمام آرامش اين شاهراه های گشوده بسپارم و در آسودگی اش رها و گم شوم.

ديشب هم همين حس بطالت زمان های معطل مانده و مکاشفه آرامش و تنهايی شبهای نوروز بود که من را به اتفاق دوستی شفيق به مجموعه سينمايی اريکه ايرانيان در انتهای کوچه مان رساند!

معماری مدرن اريکه يا همان تخت پادشاهی ايرانيان و ديدار آدم هايی با هيبت و دغدغه های متفاوت همه و همه فضايی متکثر و ناهمگون پديد آورده بود.

 پيکر هايی تراشيده و شمايل به غايت بزک شده ،به همراه هايلايت های تند و تيز و بنفشی جيغ که به گمانم امسال مد را  تجربه می کند همه و همه نمایه ای بود از طبقه متوسط شهری نسل سوم پسين انقلاب!آنها که شايد با تمام تفاوت های ظاهری و نوع آرايش  و موسيقی شان گونه ای اعتراض را نمايش می دهند.

نمی دانم که از اين بابت بايد متاسف بود يا که خشنود...اما برای لحظه اي هم که شده در آن هياهوی شادمانی و در هم آغشتگی عطر های مطبوع،آرزو کردم آنها که اينگونه بر آراستگی ظاهر و کنتراست رنگ های  تنپوش شان  دغدغه دارند می دانستند در همين حوالی ،کمی آنسو تر سه جوان دانشجو به جرم ناکرده،چهار سوی افراشته اوين را تجربه می کنند.

 کاش ما به اندازه رنگ هايلايت و نقش نگار روی ناخن هايمان به  حضور آنها و خيلی های ديگر در زندان وسواس داشتيم، به قول شیما شاید جهان دیگری هم امکان پذیر باشد...

باری "مجنون ليلی"ملودرامی از  جنس فيلمفارسی  نازل دهه چهل سينمای ايران بود که فرای نقش آفرينی سوپر استار های اين روز های سينما چيزی در چنته نداشت.چند نمای بصری زيبا و  پرداختن به نوعی بازی که نه!قمار زندگی به نام "سه گره"تمام جذابيت های  مجنون ليلی ای بود که گویا تمام تنکی و قهقرا سینمای امروز ایران را نمایش می داد.

"سه گره"شرط بندی بر سر زندگی کسی بود که بايست بر ريل قطار دراز کشدو از دو دست و دو پا با هر کدام سه گره به ريل متصل شود.ماراتن او  و اين دوازده گره در اندک زمانی که قطار می آمد و اين جان کندن يا جان بدر بردن قدری جالب می نمود.بهر روی دیدن این ملغمه ایرانی را به کسی توصیه نمی کنم و در پایان برای شادی روح سینمای ایران فاتحه مع صلوات...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:21  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه پنجم اسفند 1386

 

 

  شايد بتوان با اندكي اغماض مهندسي را تدبيري براي ارتقاي كيفيت زندگي بشر دانست.

انديشمنداني آفریننده كه با درك و اقتباس از نظم طبيعت و بهره  جويي از الگويي خلاقانه در اشياء و اجزاء پيرامون اسباب آسايش و امنيت زيست انساني را فراهم آورده اند.

 

 باري سرزمين مادري ما نيز قرن ها پيش از دوران صنعتي شدن و مدرنيته انسانهاي خلاق و مدبري را در خود پرورش داده كه سهم حائز توجهي در ساختمان تمدن بشري ايفا نموده اند.

در اين ميان شايد،خواجه نصير الدين طوسي ، غياث الدين كاشاني ، شيخ بهايي و دکتر حسابي بيش از هر واژه اي برايمان نام آشنا باشد. نام نهادن سالروز تولد خواجه نصير الدين طوسي به روز مهندس رخدادي دير هنگام اما خجسته و ارزشمند است.

 

نقش ممتاز و بی بدیل دانشجویان دانشکده های فنی ویژه دانشکده فنی دانشگاه تهران در بیان مطالبات به حق ظلم ستیزانه و آزادی خواهانه بر کسی پوشیده نیست.از مهدی بازرگان،عزت ا... سحابی و مصطفی چمران تا سه آذر اهورایی و این روزها سه یار دبستانی پلی تکنیک قهرمان...

 

 در اين هنگامه به مثابه تكه اي از جامعه مهندسان ایرانی ، كه مهندسي فراي از يك فرصت شغلي ابزاري براي رشد و آباداني سرزمين مادریمان ایران است، صميمانه روز مهندس را به شما تبريك مي گويم .

 


پی نوشت) دوستان مهندسم ليست بلند بالايی دارند،نام نمی برم که کسی از قلم نيفتد و اين بر من ببخشاييد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:37  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

از بلندای قامتی
                     که اينک تکيده
از پلک هايی
                     که اکنون آرميده
کاش می خواندی
                            اندوه مرا!
باشد!
           واژه هايم را ديگر
                                 به آسمان خ.ی.ا.ل تو
                                                        نمی پراکنم
باشد!
باشد که نباشد...
                   د.ر.ي.غ
دریغ از با تو بودنی
            روزنی
            نوری
            کلامی

پی نوشت) گل مادر  را بسيار دوست می دارم ويژه اينکه در اوج ماتم و تنهايی می توان به آن پناه برد ...در کنار آنجا جاييست که می توان بهترين مارلبرو قرمز های تمام عمرت را در هوای بهترين ها دود کنی...

افسوس که امشب دیگر باران نیامد!

پی نوشت دیگر) مینا مومنی پیرامون خود را در توالی سیاه و سپید ثبت کرده است...دیدن گالری مجازی اش را به همه توصیه می کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:56  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

تو نيستی که ببينی چگونه پيچيده است

                                              طنين شعر نگاه تو در ترانه ی من

تو نيستی که ببينی چگونه می گردد.

                                              نسيم روح تو در باغ بی جوانه ی من

                                                                                       "فريدون مشيری"

 عجيب است که گرفتار چهار زندان بزرگيم :طبيعت ،تاريخ ، جامعه و البته خود !

جبر طبيعت را علم پندار می کند، تاريخ را فلسفه علمش راز می گشاید و جامعه را به طريق قواعد علوم اجتماعی می توان شناخت.اما آنچه که می ماند چهارمين زندان است.زندانی به گستردگی تمام غريزه ها و حمله داری تمام حوائج ذات ما.

باری رهايی از بزرگترين زندان به عشق ميسر است و بس .

عشقی که تو را خود آگاهی و آفرینندگی خدايی می بخشد تا خود را آنچنان که طبيعت ساخته است ويران کنی و آنچنان که معشوق خواسته  بسازی...


پی نوشت ) غمگين تر از ما/هرگز نمی ديد/ چشم ستاره / در روزگاران!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:9  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386

بگو

صدای من به کسی می رسد در آن سوی شب؟

بگو مگر تو بگويی،

در اين رواق ملال

کسی چون من به نماز شکايت ايستاده است؟

                                                        * * *

...و من تکيده و غمگين به راه می افتم.

و آفتاب ،همانگونه سرکش و مغرور،

به انهدام جهان خراب می نگرد.

                                                               "فريدون مشيری"

 استکانی چای و طعم شيرين حبه اي قند شايد تمام آن چيزيست که بلاهت اين روزمرگی را ملاحت يک زندگی ميکند و ديگر هيچ!

اين روزها تمرين می کنم که بيشتر به پيرامونم توجه کنم و سرسری و پر شتاب از کنار تمام اين تکرار نگذرم...از کودکی ها کمتر بی هدف بيرون زده ام.شايد چيزی بنام قدم زدن در قاموس گرفتاری ها و تنبلی هايم تعريف نا شده است!

اين زندگی با تمام اندوه و هژمونی تکرارش هنوز برايم ارزشمند است!هنوز هست خانواده اي همدل و خوشبخت و دوستانی شفيق که لحظه لحظه آن را بشود تحمل کرد!

ديگر اين شب بيداری ها !اين فراموش کردن ها ،اين خواندن و نوشتن های پیوسته،حتی اين نامجويی که اين روزها در گوشم ساختار شکنی اش را به رخ می کشد و "همیشه عشق را در مراجعه می بیند"،مطبوع و دلنشين می آيد.

آسفالت  کوچه ی ما همچنان خيس است!تک و توک برگيست که از بالای چنار های ايستاده عبور پرشتاب مسافران پياده را می نگرد ...

اينها را گفتم تا آغاز يک تلنگری باشم برايتان تا از لاک روزمرگيتان بر خيزيد.اين حجابی که غفلت از تمام رنگ ها و خاطره های يک زندگی در برابر ما می گستراند شايد استهلاک تمام ادراک ماست.

بياييم در لحظه باشيم و از تمام سادگی های زندگی بهانه اي بسازيم برای تداوم هر چه بهتر آن!

شايد ما اندازه پلک زدنی هم در دیده ی دنيا نباشيم!


پی نوشت) بی اندازه خشنودم.سعيد حبيبی عاقبت آزاد شد.او بی هيچ تعارفی مرديست مترقی از  تبار چپ ايرانی!

وصف پايبندی هميشگی اش به اخلاق سياسی را  از دوستان متفاوتی بسيار شنيده ام.

منش و اخلاق و سواد تئوريک زبانزد او می تواند الگوی خوبی برای تمام کنشگران و فعالان دانشجويی به خصوص دوستان متمايل به اندیشه چپ باشد.

پی نوشت دیگر ) با سپاس از گلناز بهشتی عکاس خوب ایرانی که تصویرش زینت بخش نوشته من شده است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:17  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386

از بلندای قامتی که اکنون تکيده

از ميان پلک هايی که اينک آرميده

کاش می خواندی اندوه مرا!

باشد

باشد که نباشد...

دريغ از با تو بودنی

روزنی

نوری

کلامی!

دختر همسايه ما اين روزها دغدغه هايش را ،واژه هايش را در آسمان خيال من می پراکند!

اوست که در تداوم يک زندگی شايد، بيهوده،در توالی تمام دم و بازدم های عاصی يه انسان کم رمق و خسته جريان دارد.واژه هايم در ميانه اين همه حس خوب ،اين همه احترام و اميد همچنان معلق می مانند...

اين روز های من سرشار است از اشتياقی بی کران به مکاشفه او و آنچه در ذهن او می گذرد!

دغدغه هايش در ابتدای افق بيست سالگی تمام تحسين مرا بر می انگيزاند...شايد سيمای مهربان و اراده مصممش مرا به روز های جوانی ام می سپارد...روز هايی متفاوت و آغشته به تمام آنچه ميتوان از رضايت تعبير کرد...

واژه های من مدام در دامان اين تعلق ذهنيست که گرفتار می آيند و بيات می شوند.آنچنان که تمرين رهايی واژه يا شايد واژه رهايی سخت سخت می نماياند.

اندک زمانی نيست که از يک انتظار می گذرد و صادقانه اوست که در نهايت خواستنی هاست!

آدم های نيک و بد قصه ی من ،می آيند و می روند و در تداوم اين رفتن و آمدن هاست که همنشينی می آيد و همنشينيست که کار از کار می گذراند و کوهی تعلق و خواستن و انتظار پديد می آورد و من هماره از اين تکه داستان گريزان بوده ام.

آنچنان که از کوچه های تباه و تاريک منتهی به خيابان انقلاب هراسيده ام...

بگذريم...

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم

تنها نشسته

برگ روی احساسم می لغزد!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:23  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386

هر کجا باشم
آسمان مال من است .
پنجره ،فکر ،هوا ،عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر می رويد
قارچ های غربت

                                                       "سهراب سپهری "

                                                    * * * 
 شمايل اين خانه ی مجازی هم دستخوش دگرگونی شد ...کاش انديشه و کردارمان هم فرصتی می يافت تا به همين راحتی با چند کليک ساده تحول يابد.
انتخاب ،گذار، انتظار و شکيبايی ... تمام آنچيزيست که مي توان در مورد فلسفه اين انتخاب گفت.گذار ما بسوی فرداهايی بهتر حرکتيست روشن، بر آمده از انتخابی درست که بر بستر زمان و شکيبايی  مهيا می شود.

راستی "اين راه را نهايت صورت کجا توان بست!"


پی نوشت) از  کاوه رضایی نازنين بی نهايت سپاسگزارم.

تصویر از منصور نصیری گرامی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:36  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه دوازدهم بهمن 1386

از تهی سرشار
جويبار لحظه جاريست
پنجره بازست و آسمان پيدا...  

        
قليان اين تنهايی لعنتی و انبوه کار های نشده آزارم می دهد .
گاه و بيگاه آرزو می کنم کاش آن يک باری را که تا حوالی خيابان مرگ رفته بودم بازگشتی مرا نبود و...
بگذريم ...

      اين دل پر         اين نگاه خسته      اين واژگان بی قرار     همه به کناری


مرگ می گويد :هوم! چه بيهوده
زندگی می گويد :اما  بايد زيست 
                                       بايد زيس      
                                                 بايد...



پی نوشت) "ای نخورده مست"         لحظه ديدار نزديک است.بر اخوان بزرگ درود و ديگر بدرود.       

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:8  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جمعه پنجم بهمن 1386

 

سخن از پچ پچ ترسانی ظلمت نيست
سخن از روزست و پنجره های باز و هوايی تازه
و زمينی که ز کشتی ديگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
 سخن از دستان عاشق ماست که پلی از پيغام عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند
                                                              "فروغ فرخزاد"


  به گمانم نوشتن در دنيايی مجازی و پر افسون بسیار دلچسب تر از رسانه های مکتوب ديگر  باشد.آنجا که ديالوگ هايی با مخاطبانی نامحدود جايگزين مونولوگ های  اينک کسالت بار و کم تيراژ  می شود.
 ویژه آنکه با پست هر نوشته اي فقط با چند کليک ساده چشم براه بازخورد اثرت می نشينی و لينک"اين اتفاقی که می افتد"تو را به گونه اي ديگر از روابط مدرن می کشاند آنجا که صداقت و تداومش کم از بديل های پيشين ندارد.


باری این روزها به مدد تمام اين ارتباطات مدرن و تداوم آشنايی هاست که دوستان خوب و نازنينی را اينجا و گاه فرای از جغرافيای سرزمين مادری يافته ام.
حلقه دوستانی که در دايره تنگ نام و ننگ و مرام و انديشه گرفتار نيامده است.
پوشیده نیست که از يکايکشان به فراخور بضاعت اندکم سپاسگذارم و خداست که ميداند چگونه بودشان اميدبخش تکرار تمام روزمرگی هايم است.


در سايه غيبت چند روزه ام از بلاگستان فارسی بود که دريافتم چگونه به پيگيری و خواندن نوشتارشان عادت کرده ام. 

 گفتنیست برای انجام پاره اي  کارهای اداری و ديدار با دوستان چند روزی را همدان بودم.مشاهده پويايی نسبی و تاثير گذاری  دوستان بر فضای دانشگاه و دانشجويان نکته مهميست که نبايد به سادگی از آن گذشت.

 

 ديدن یاران  نازنين و فعالين دانشجويی  حال و سابق  و ابراز لطف آنها بسيار اميدبخش و انگيزاننده بود. از بچه های خوب دانشکده  های مختلف، از دکتر فخرالدين حيدريان  مسئول سازمان ادوار تحکيم    همدان و دبير سابق انجمن اسلامی ، از مهندس ميثم ساريان گرامی ،مهدی زمانی،رضا جعفريان ،ساسان منبری ،مهران تاجدار ، امين نظری ،محمد صيادی   و مجيد مختاری  گرامی و خلاصه تمام دوستانی که یادشان در این مجال نمی گنجد  بسيار ممنونم.

 

 در ميان سرما و سکوت همدان اين شهر نفرين شده تمام قيل و قال ها ياد بسياری را گرامی داشتم ،آنها که جايشان بسيار خالی بود و ليک ذهنم به حضورشان گواهی ميداد...

 
ای سبز به اندیشه های روز
ای جنگل بیدار
در سایه روشن نمناک تو
که بوی عطر و رفاقت می پراکند
گلگون شده است ، چه قلب ها
 
                                                        "خسرو گلسرخی"
 

پی نوشت ) از نیکزاد نازنین بسیار سپاسگذارم .
 
پی نوشت دیگر ) تولد خسرو گلسرخی این مبارز آزاده گرامی باد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:24  توسط فرزاد مشیری  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin